تبليغاتX
حرفهای درون

حرفهای درون

احساسی و اثبات حقایق

پشت هر معشوق خداست.

سلام به دوستای گلم که فقط لطفشون باعث میشه من متنهای وبلاگمو زیاد کنم.
امیدوارم که مورد علاقه ی شما قرار بگیره.


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است
.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.

زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛

معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست

ت
و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است.

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.

پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.

راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز،

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است
!



 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 0:49  توسط رضا پس کوچه  | 

نگاه............

سلام گرم به دوستای گلم که به من در نوشتن روحیه میدن.
خیلی دوست دارم که مطالب وبلاگ ومرد استفاده ی دوستان قرار بگیره بنابرین دوست دارم در باره ی مطالب راهنماییم کنید.

عاشق ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم
و پارو زنان سوی تو فرستادم
وقتی به ساحل نگاه تو رسیدم
چشمانت را بستی و قایقم غرق شد
.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 0:14  توسط رضا پس کوچه  | 

سلام به دوستای گلم

سلام دوستای گل و بیندگان عزیز

امیدوارم که راز و نیازتون مورد قبول خدای منان قرار گرفته باشه.

من این وبلاگو تازه زدم پس باید یه کم ابتدایی بودنشو تحمل کنید.

دوست دارم این وبلاگ یه فضای خسته کننده برای شما دوست عزیز نباشه و در عین حال شما از مطالب ان به خوبی بتونید استفاده کنید.

این وبلاگ فقط در صوتی میتونه مطالب جالب٬خواندنی و بیشتر رو در خودش جای بده که با نظرات گلتون راهنمایی و هدایت بشه.حال اگر در نظراتتون انتقاد و پیشناد باشه بیشتر خوشحال میشم.

به امید بیشتر صمیمی بودن با هم خداحافظ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 12:43  توسط رضا پس کوچه  | 

عاشقم عاشق اون

عشق

وقتی عطر سیبه سرخه باغچمون

من و مجنون می کنه به بوی اون

وقتی غصه می خورم ز دوریمون

میشینم تو خلوت یه سایبون

وقتی دل میشه کلبه ی حزون

اسمشو دائم مياره به زبون

وقتی هست توی دلم حس رهایی و جنون

تازه احساس مي کنم که عاشقم عاشق اون

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 23:17  توسط رضا پس کوچه  | 

ارزو

فقط تو

دیشب چشم هایم را بر هم گذاشتم و آرزویی در دل کرد

 آرزویی هر چند بچه گانه هر چند از روی دل

 هر چند می دانم ممکن است به آرزویم نرسم

 ولی حتی اگر به آرزویم نرسم !

 من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کنی با تو هستم

 و خواهم بود هرگز تو را فراموش نخواهم کرد

 حتی اگر فاصله ها باعث دوری دیده ها گردد همیشه در دلم خواهی ماند

 جایی که جای هیچ کس نیست

 بجز تو و هیچ کس نمی تواند جای تو را در دلم بگیرد ...

 نگاه معصومت در یاد من همیشه جاوید است برای همیشه ...

 تو همان عابری هستی که خزان دلم را با گامهایت بهار عشق کردی

 تو تکرار بارانی

 و نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست که مرا می خواند .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 22:56  توسط رضا پس کوچه  | 

افسوس

اسیر

باز در چهره خاموش خیال
 
خنده زد چشم گناه آموزت
 
باز من ماندم و در غربت دل
 
حسرت بوسه هستی سوزت
 
باز من ماندم و یک مشت هوس
 
باز من ماندم و یک مشت امید
 
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 
که ز چشمت به دل من تابید
 
باز در خلوت من دست خیال
 
صورت شاد ترا نقش نمود
 
بر لبانت هوس مستی ریخت
 
در نگاهت عطش طوفان بود
 
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 
دل من با دلت افسانه عشق
 
چشم من دید در آن چشم سیاه
 
نگهی تشنه و دیوانه عشق
 
یاد آن بوسه که هنگام وداع
 
بر لبم شعله حسرت افروخت
 
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 
که سراپای وجودم را سوخت
 
رفتی و در دل من ماند به جای
 
عشقی آلوده به نومیدی و درد
 
نگهی گمشده در پرده اشک
 
حسرتی یخ زده در خنده سرد
 
آه اگر باز بسویم ایی
 
دیگر از کف ندهم آسانت
 
ترسم این شعله سوزنده عشق
 
آخر آتش فکند بر جانت
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 21:46  توسط رضا پس کوچه  | 

غروب

غروب

شب است و نام تو را عارفانه میخوانم

ببین كه شعر تو را بی بهانه میخوانم

شب است و مرغ شب و ذكر حمد ایزد پاك

و من كه ذكر تو را جاودانه میخوانم

به كلبه دل من عاشقانه كن گذری

كه من همیشه تو را ، عاشقانه میخوانم

جوانه میشكفد دردلم به عشق وصال

و من ، دوباره تو را چون جوانه میخوانم

أسیر موج دعایم ، كسی نمیداند

كه زیر موج ، غزل از كرانه میخوانم

در این غروب غم انگیز ، همدم من باش

ببین كه شعر تو را ، بی بهانه میخوان

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 19:45  توسط رضا پس کوچه  | 

کاش میدانستی

کاش میدانستیكاش کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
كه چنین گاه به گاه
میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !

راز زیبایی مژگان سیاه
در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم كتمان است !

كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟

رنج اندوه كدامین خواهش
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟

نغمه زرد كدامین پاییز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟

كاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟
كه چنین مبهوتم ....
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!
با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !!!

آه ای میكده ام !!!
گاه بیداری را
از من و بیخبری هیچ مخواه !
كه من از مستی خود هشیارم !

كاش میدانستی ... به چه می اندیشم !!!
كاش میدانستی!!!!
كاش ...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 19:10  توسط رضا پس کوچه  | 

شراب رحمت

الله  

                                   شراب رحمت

از  جام  مي  بنوسيد ،تا  مست مست  بمانيد          جز اين  نمي توانيد  دل  سوي  او برانيد

از   رهبران   دنيا ،  جز   عاشقان  نپرسيد           از جام  مي  چه خواهید،تا بي ثمر نمانيد

اين  کاروان  عشق  است ،گر بينواي راهيد          عزم  سفر  ببايد ، ورنه   که   بي  نشانيد

اي  همرهان  عاشق ،  اين نکته  را  بدانيد            سلطان دو  سرائيد ، از دل  خدا  بخوانيد

هر  کس ندارد  اين  شوق ، تا دلستان ببيند            يا  اين که پرده  داريد،يا  درک  ان ندانيد

باران   رحمتش   را ، در  دستتان   بريزد            از  رحمتش  شماريد، افسوس که ناتوانيد

بي بهره  نيست زمين  را، از رحمت الهي             از  رحمتش  بباشد، اکنون  اگر  در  آنید

ما را ز خاک بسازند،ما را به خاک سپارند            چون  دل ز نور بسازند،از آن گنه برانید

در لحظه ی  جوانی ، یاد  خدا چه زیباست            مهرش  به دل  نشانید، کوشید اگر جوانید

ما  را سخن زیاد  است، باید  سخن بکاهیم            (واصف)فقط بگوید،جز او گل در خزانید

حالا اگه شعر جالبی نیست ببخشید اخه

این شعر از بنده ی حقیر با تخلص واصف است.

همین شعر اولین شعری بود که تو عمرم گفته ام٬من این شعرمو خیلی دوست دارم٬نه برای این که خودم اینو گفتم ٬نه٬فقط برای این که این شعر زبون منو باز کرد تا بتونم شعر بگم.

حالا هم دوست دارم تو هنر شعر بیشتر تلاش کنم٬تا بلکه به کمک شما دوستان و به اومید خدای منان ٬بتونم حرفهای دلمو با زیبایی خاص بیان کنم.      

 ممنون که شعرای منو میخونین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 16:39  توسط رضا پس کوچه  | 

خوش امد گویی

با سلام و خوش امد گویی به همه ی دوستان و بازدید کنندگان عزیز.

اومید وارم که مطالب این وب مورد استفاده ی شما قرار گیرد و ما هم از نظرات گلتون بهره مند شویم.

بنده ی حقیر میخواهم متن یا شعرایی که در اوج احساس٬اخلاق٬علم٬فرهنگ و دین هستن رو به تصویر بکشم٬و دوست دارم که شما دوستان گرامی با نظراتتان مرا یاری کنید.

به این شعر که شاید برای همه ی شما اشنا هست توجه کنید.اگه یه کم هم روش تامل کنید ممنون میشم.

                                                    مست و هشیار

محتسب   مستی به  ره  دید  و   گریبانش   گرفت              مست  گفت:  این   پیراهن  است  افسار  نیست

گفت:    مستی٬زان  سبب  افتان و  خیزان میروی              گفت: جرم  راه  رفتن  نیست٬ ره هموار نیست

گفت: می باید  تو  رو   تا  خانه ی  قاضی    برم              گفت:رو٬صبح ای٬قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت:  نزدیک   است  والی  را سرای٬انجا شویم              گفت:والی   از  کجا  در  خانه ی  خمار  نیست؟

گفت:تا داروغه  را گوییم  ٬  در   مسجد   بخواب              گفت:  مسجد  خوابگاه   مردم   بد   کار   نیست

گفت:دیناری  بده   پنهان   و خود   را    وارهان               گفت: کار  شرع  کار  د  رهم   و  دینار نیست

گفت:از  بهر  غرامت ٬ جامه ات    بیرون   کنم                گفت:پوسیده  است٬ جزنقشی زپود و تار نیست

گفت٬ اگه   نیستی  کز  سر  در   افتادت    کلاه                گفت:در  سر  عقل  باید ٬بی  کلاه  عار  نیست

گفت می بسیار خوردی٬زان چنین بی خود شدی                گفت : بیهوده  گو ٬  حرف  کم    بسیار  نیست

گفت : باید    حد   زند  هشیار  مردم٬ مست  را                گفت: هشیاری  بیار٬ اینجا  کسی هشیار نیست 

 ما هر کدوم از جوونا نقش بزرگ یا کوچیک تو ایران عزیز ایفا میکنیم٬و ما باید بیشتر و بیشتر تو جامعه خودمونو نشون بدیم٬تا نذاریم هر فرد بیگانه یا هر ایرانی که بالا دست هست٬هر کار و تصمیمی که دلش میخواد  تو ایران پیاده کنه.ببخشید اگه یه جوری گفتم که خیال کنید دارم من شما رو نصیحت میکنم٬نه٬اصلا خیال اینو ندارم کسی رو نصیحت کنم٬فقط دوست ندارم دوباره برادرا و خواهرامون زیر تیر و تفنگ کشته بشن.

من فکر میکنم...(ادامه مطلب)

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 13:15  توسط رضا پس کوچه  | 

بسم الله الرحمن رحیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 12:16  توسط رضا پس کوچه  |